این نیز بگذرد
وبلاگی درباره ادبیات و شعر و زندگی

ایران که کوفه نیست، مگر مرده ایم ما؟!

ما عهد بسته ایم، قسم خورده ایم ما!

 بدمست نیستیم که پیمانه بشکنیم

عمری است تا به عهد تو سربرده ایم ما

 «روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق»

راهی به جز ولای تو نسپرده ایم ما

 ما با امام عهد وفای تو بسته ایم

با او بگو که عهد تو چون برده ایم ما!

 «بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند»

این فخر ماست تیری اگر خورده ایم ما

 گر سنگهای کینه این نابرادران

ور بار جور اجنبیان، گرده ایم ما

 امروز نیست دشنه و دشناممان نصیب

از طعنه رقیب نیازرده ایم ما

 ما دل به های و هوی زمستان نباختیم

هرچند اگر به حادثه پژمرده ایم ما

دست تو باد بر سر ما باقی ای خدا!

دست دعا نگر که برآورده ایم ما!




نوشته شده در تاريخ ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط علی

نمرودیان همیشه به کارند

تا هیمه ای به حیطه آتش بیاورند

                 اما

ما را ز آزمایش آتش هراس نیست!

ما بارش همیشه ی باران کینه را

           با چترهای ساده ی عریانی

                               احساس کرده ایم

ما را بجز برهنگی خود لباس نیست ...




نوشته شده در تاريخ ۱٧ تیر ۱۳٩٠ توسط علی

تو که از کمند گیسو، همه را به دام داری

ملکی، مهی، ندانم، تو صنم چه نام داری؟!

تو به من بگفتی ای جان، کشمت به تیر مژگان

به همین خوشم که اکنون، سر انتقام داری!

من بی نوا گه باشم، که کنم گدایی ات را

تو که خیل شهریاران، به درت غلام داری!




نوشته شده در تاريخ ٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط علی

 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"

 

 

عید شما هم مبارک!!

 




نوشته شده در تاريخ ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط علی

بالاندین، فضانورد روس :

من هم از شما (یکی از خبرگزاریها رو میگه!) ممنونم که به من فرصت دادید تشکرم را از طریق شما به ملت بزرگ ایران برسانم. برایشان آرزوی موفقیت دارم. از شما اجازه می‌خواهم یکی از اشعارم را که در مدار زمین و با دیدن کوه‌ها دیده‌ام، بیاد کوه‌های سر سبز گیلان برایتان بخوانم. 

مگر می‌شود کوه‌ها را دوست نداشت هنگام طلوع آفتاب بر فراز صخره‌های بلند... 
زمانی که هنوز تیرگی شب آویزان است و نسیم صبحگاهی سرشار از طراوت می‌وزد 
قله‌ها با ستارگان در حال خاموشی خداحافظی می‌کنند... 
از آن دورها، 
نخستین شعاع‌های نور خورشید، 
بر افق تاریک نفوذ می‌کند... و به تدریج سلسله جبال و دره‌ها را در می نوردد و به سوی دامنه می‌آید. 
و سرانجام پهنای زمین را روشن می‌کند 


...
کوه ها هنوز فرصت نکرده‌اند سنگینی شب را از خود دور کنند که صبح، پوشش شبانه را از کوه‌های عبوس و گرفته بیرون می‌آورد 
و عمق دره‌ها را برهنه می‌کند 
و تو از گرمای خورشید لذت می‌بری. 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط علی

عقل مانند ماه است و ماه در دو حالت بی‌فروغ می‌شود؛ گاه شب‌ها سایه‌ی زمین بر ماه می‌افتد و مانع رسیدن نور خورشید به آن می‌شود و در نتیجه، ماه تاریک می‌شود. در این حالت گفته می‌شود: ماه را طفل گرفته و منخسف شده است.


گاهی نیز در روز که خورشید می‌تابد نور ماه دیده نمی‌شود، ولی آن را ظل نگرفته، بلکه تحت‌‌الشعاع خورشید است و نور ناچیز آن در کنار شعاع درخشان خورشید به چشم نمی‌آید.


عقل کسی که گرفتار بدمستی شده و زمام کار را به دست شبهه و شهوت سپرده، در حالت انخساف است و او را در آن وضع ظل گرفته است و درباره‌ی آن گفته می‌شود: «انارة العقل مکسوف بطوع الهوی» وقتی شهوت و غضب بر عقل سایه افکند، انسان حق را نمی‌فهمد و بدمستی می‌کند و عقل کسی که شیدای حق و عاشق و والح شد، تحت شعاع نور عشق قرار می‌گیرد و هرگز خورشید فروزان عشق، عقل را زیر سایه‌ی خویش محو نابود نمی‌‌کند، بلکه از موضعی بالاتر آن را تحت‌‌الشعاع قرار می‌دهد:

 

 

جناب عشق را درگه، بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 




نوشته شده در تاريخ ٧ دی ۱۳۸٩ توسط علی

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبۀ جدّش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد امّا صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جائی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش و دوستانش بی وفا
با کدامین سرکند ، مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت 
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون 
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین 

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین 

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزائی بی ریا دارد حسین




نوشته شده در تاريخ ۱٤ آذر ۱۳۸٩ توسط علی

 

روزی رسول خدا "صل الله علیه و آله" نشسته بودند، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسیدند: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

حضرت عزارییل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت!

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت! او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسرش متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت!

2- هنگامی که شداد بن عاد، سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا آن را تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم!! آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت! بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد، اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود که اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند، شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم!

 

برای همه گرسنه ها توی ماه مبارک دعا کنید! اینها سیل زدگان پاکستان هستن.

 




نوشته شده در تاريخ ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   دوستان


Blog Skin